قصه ی کودک سه

درخت سیب و دیو  
قصه :

در زمان قديم, پادشاهي سه پسر داشت و يك طوطي. روزي از روزها, طوطي به پادشاه گفت «خيلي دلم تنگ شده؛ اجازه بده برم هندوستان سري بزنم به قوم و خويشم.» پادشاه پرسيد «چند روزه

ادامه نوشته

قصه ی کودک  دو

خانم چنگال و آقاي قاشق  
قصه :

 امروز خانم چنگال و آقاي قاشق از هم دور افتاده بودند .
 آقاي قاشق به تنهائي اولين لقمة غذا را برداشت ، اما دانه هاي برنج

ادامه نوشته

قصه ی کودک یک

راپونزل  
قصه :

روزگاری زن و مردی زندگی می کردند که فرزندی نداشتند . بالاخره آرزوی آنها به حقیقت پیوست. آنها منتظر ورود کوچولویی به خانه اشان بودند. پشت خانه آنها پنجره ای قرار داشت که به یک باغ زیبا و بزرگ باز می شد . باغ پر از گلهای زیبا و درختهای

ادامه نوشته