شعر کودک
آی بازی بازی بازی
دارم میرم به بازی
بازی قایم موشک
با پیشی ناز کوچک
چشم میذارم همیشه
تا پیشی قایم بشه
پیشی جونم قشنگه
کوچیک اما زرنگه
قایم میشه زیر تخت
یا میره روی درخت
هرجا بره پیشی جون
زودی میادش بیرون
چونکه منو دوست داره
تنهام نمیگُـــــــــذاره
پاییز
از تو کتاب فصلها پاییز خانوم بیدار شد
چارقدشو سرش کرد مشغول کار و بار شد
دوید میون باغو گرما رو جابه جا کرد
باد سرد شیطونو راهی کوچه ها کرد
با دستای جادوییش درختارو جادو کرد
همه برگهای باغو با حوصله جارو کرد
کلاغارو خبرکرد قارو قار و قار بخونن
اومدن سرمارو همه دیگه بدونن
ابرا رو زود فرستاد تا که بباره بارون
اونوقت صدای پاییز پیچید تو گوش ناودون
کفشدوزک
کفشدوزک کوچولو
حسابی غصه داره
چون که برای دوختن
دیگه کفشی نداره
سوزنشو گذاشته
کنار گل تو باغچه
کاشکی براش بیارن
یه لنگه کفش کهنه
نخهاشو قیچی کرده
تا که باشه آماده
وقتی کفشی نداره
نخها چه سودی داره
از اون دورا میادش
انگار صدای خش خش
داره میاد هزارپا
با یه بخچه رو دوشش
تو بخچه اش گذاشته
هزار تا کفش پاره
حالا دیگه کفشدوزک
هیچ غصه ای نداره
باران
باز برای آسمون از راه رسید یه مهمون
یه ابر چاق سیاه با خنده های قاه قاه
ابر ِسیاه شیطون دوید توی آسمون
نشست کنار خورشید دامنشو روش کشید
آسمونو سیاه کرد خنده ای قاه قاه کرد
خورشید به ابر نیگا کرد پرنده رو صدا کرد
پرنده زود پر کشید رفت تا به ابرک رسید
پاهاشو قلقلک کرد به خنده هاش کمک کرد
ابر سیاه هی خندید اشک چشاشو ندید
خنده ی ابر بارون شد خورشید خانوم خندون شد
خورشید
باز برای آسمون از راه رسید یه مهمون
یه ابر چاق سیاه با خنده های قاه قاه
ابر ِسیاه شیطون دوید توی آسمون
نشست کنار خورشید دامنشو روش کشید
آسمونو سیاه کرد خنده ای قاه قاه کرد
خورشید به ابر نیگا کرد پرنده رو صدا کرد
پرنده زود پر کشید رفت تا به ابرک رسید
پاهاشو قلقلک کرد به خنده هاش کمک کرد
ابر سیاه هی خندید اشک چشاشو ندید
خنده ی ابر بارون شد خورشید خانوم خندون شد
نماز گل ها
وقت اذان است
گلها مي خندند
پشت سر سرو
قامت مي بندند
سنبل مي گويد
الله اكــــــــــــبر
لاله مي خواند
سوره را از بر
نرگس در ركوع
گل ميدهد باز
كوكب در سجده
غرق در نياز
دستان سوسن
رو به قنوت است
وقت تشهد
بر سمت توت است
هنگام سلام
گلها يكـــــرنگند
وقت اذان است
گلها مي خندندزمستان
بــــاز آمــده زمــســــتان اين فصــل سردِ سرسخت
زنـــــبـورك بيــــــچــــاره يـــخ زد روي بـــند رخــــت
گنجشـــك بــرخود لرزيـد تــا ننـــه ســرمــا را ديــــد
دســت سرد زمــسـتـان تــــمــــام گلـــها را چـــيـد
بــــاغ از تـــرس زمستان چشمان سبـزش را بست
بـــرفِ ســرد زمـــستان روي چشمانــش نشست
از سوز و ســــرماي برف گنجشــــك و بـاغ خوابيدند
در خـــوابِ چشمــانشان هردو بـــهــــار را ديـــــدندمهمونیکنار گل تو باغچه
نشستن دو تا زنبور
یه مهمونی گرفتن
با یه دونه ی انگور
خانوم و آقا مورچه
رد میشدن از اونجا
زنبورای مهربون
صدا زدن بفرما!
شاپرک و کفشدوزک
می پریدن رو گلها
زنبورا ی مهربون
صدازدن بفرما!
کنار باغچه حالا
زیاد شدن مهمونا
مورچه ها و کفشدوزک
شاپرک و زنبورا
یه مهمونی گنده
دادن اون دو تا زنبور
منم بردم براشون
دو تا خوشه ی انگور
صلح
شانزدهم مهر ماه
روز جهانی کودک مبارک
یـــــک و دو و ســـه
یــــک و دو و ســــه
روی ایـــــن زمــــین
جــــنگ دیگه بسه
چهار و پنج و شش
چهار و پنج و شش
مـــهربـــــونی کو
عـــاطفه کو -شش
هفــت و هشت و نه
هفت و هشـــت و نه
آی بــــزرگتــــرا
وقــــت صلـــــح نو
ده و ده و ده
ده و ده و ده
دنیـــــای بی جنگ
چــــه خــوبه به به